چرا توقف کنم چرا؟
در پی حقیقتم چرا؟
چرا زندگی کنم چرا؟
در جستجوی مرگم چرا؟
راه از میان مویرگهای حیات
توقف چرا؟
اندیشه حقیرم را نجات نخواهد داد
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپار
در نهایت چرا توقف کنم چرا؟
از کجا آمده ام , آمدنم بهر چه بود
این گفت ندانست چه گفت
معیار سنجشش چه بود
یکی گوید: تا به کی باید رفت
آن یکی گفت: پشت دریا ها شهری ست
باز هم دیر رسیدیم خیلی دیر
انگار زندگی پشت دریا ها زیباتر است
او خندید خنده اش مثل آدم نیست
با گریه اش نیز همین را گقتند
چرا توقف کنم چرا؟
این اندیشه بودا بود
توقفی در کار نیست
پس چرا ما سالهاست مرده ایم
مثل اینه که شب نمناک است
نمناکی شب آتش شمعم کرد خاموش
حیف چه زیبا می سوختیم
پروانه بی بال به مانند پرنده
بعد از مرگم چه خواهد شد
می سوزم در این اندیشه پوچ
مگر زندگی زیباست که می سوزم
گفتند آری زیباییش را بینی اگر؟
گفتم همانند لذت آن که ذلت است؟
جواب ندادند چرا؟
پروازی که به خاطرم آمد پند آن پرنده بود
گفتند پرواز مکن ز رعد
گفتم پرواز ابری زیباتر است
جواب ندادند چرا؟
پس از من آدمها آیند
پیش از من آدمها آمدند
چه شدند چه می شوند
زندگی چیست؟
نمی فهمم همین
چرا به پوچی رسیدم چرا؟
((فکر می کنید کسانی که به پوچی می رسند احمقند یا دیوانه....
اشتباه شما همین جاست ..........
خر که کمتر شد بر وی بار / بی شک آسوده تر کند رفتار
این درست نقطه مقابل بیت بالاست . آنها در فلسفه وجودشان غرق شدند
هر کسی که به طور واقعی نه فقط ظاهر به این مرحله برسد تازه می فهمد که .......
از کجا آمده ام , آمدنم بهر چه بود, به کجا می روم...........
یا اینکه :
تا کجا ی می برد این نقش به دیوار مرا؟
و یا :
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود.؟!؟!
چه سخت است که انسان به این مرحله برسد
مثل این است که بین چهار راه بایستید و حتی ندانید که از کجا به آنجا رسیدید!!!! ~ پوچی!!!!))