ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦  
وقتی قطار برای مدت کوتاهی توی یکی از ایستگاهها توقف کرد، من ازش جاموندم. و با حسرت به قطار زندگی و سرنشینانش خیره موندم که با سرعت به راهشون ادامه میدادن...
 
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٦  
آن کدام حیوان است که دنیا را به هیچ گرفته
وارونه،
شولای سیاه در بر
تاب می خورد
و ککش هم نمی گزد
که
از آن پایین روی سرش برف بریزد
یا از آن بالا سنگش بزنند
...
کاش من هم یک خفاش بودم.

تنفری دیگر
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٦  
امید هایم همه از دست رفت ، چیزی در درونم باقی نمانده جز پوچی ، که همیشه از آن هراس دارم و آن ها هرگز چشم برنداشتند ، از خنده هایی که ، در ذهنم ادامه داردبرای هر رویا ، اشکی جدا می ریزند اعتقاد و باور های خودم را در مقابل باورهای دیگران می بینم برای زندگی پوچ و بی ارزششان چاپلوسی می کنندآن ها ادیان را می پرستند مجبورم می کنند دروغ هایشان را باور کنم با تنفری که از خود دارند به من هجوم می آورند تنفر از خود رگ هایم را باز می کند ، ذهنم را نابود می کند خودکشی بی پایان ، راهی بی انتها به سوی مرگ می خواهند که من نیز مثل آن ها باشم خیلی ار آن ها در مقابله با ذهنم می خواهند مرا نابود کنند ترجیه می دهم تا ابد تنها باشم تا اینکه گرفتار افکار خوش بینانه ی شما شوم ترجیح می دهم هم اکنون بمیرم تا اینکه قسمتی از دنیای مریض شما باشم سعی می کنم تمامی این درد ها را فراموش کنم تمامی ضربه ها و زندگی ترحم برانگیزم را منکر شومرقصی آرام و لطیف ، برای دلجویی ، حمله کرد دروازه ای از ذهنم به سوی زندگی دیگر گشوده شد این نیز فراموش شده بود هرگز نباید دوباره به آن ها نگاه کنم مانند جانوران زاد و ولد می کنندتولید مثل ، چهار دست و پا مانند ، دلیلی برای منقرض نشدنتان تنفری مواج مرا اینجا نگاه داشت برای روز تاریکی دیگر ، از خودم متنفرمهمانطور از آن ها ، کسانی که زندگی و ادیان را می پرستند خشمی که در این دنیاست ، می سوزد و بزرگ می شود با شیدایی و آرزوی مرگ برای خودم 

 


 
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٦  

 

 

دستان ورم کرده ..............چشمان دم کرده.......طمع تلخ باران پاییزی ... ......به اندازه ی یه حقه راز ......به اندازه آب ...........نیروانا .خسته ام من ........ احساس میکنم یکی دور مغزم رو طنابی پیچیده داره میکشه ............اینقدر که مغزم شبیه سلول های در حال تکثیر شده , شاید داره تصاعدی تقسیم میشه!................امروز ذهنم سر ریز شده ....از حقیقتی که مثل لقمه بزرگتر از دهنم بود.....وتهی از من که هست.............وای خدای تو ......وشایدم من..........یکی داره منو****.......صدای خش خش پاهام روی زمین توی گوشمه , چه بلایی داره سرم میاد؟!؟!.واژه هام تنها موندن....نیروانا دستاتو که باز میکنم ..............یه مشت خار..........من که هنوز یه لا ادری هستم ...........پس چگونه به نیروانا اعتقاد پیدا کردم .......چه جوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


پوچی...............
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٦  

چرا توقف کنم چرا؟

در پی حقیقتم چرا؟

چرا زندگی کنم چرا؟

در جستجوی مرگم چرا؟

راه از میان مویرگهای حیات

توقف چرا؟

اندیشه حقیرم را نجات نخواهد داد

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپار

در نهایت چرا توقف کنم چرا؟

 

از کجا آمده ام ,  آمدنم بهر چه بود

این گفت ندانست چه گفت

معیار سنجشش چه بود 

 

یکی گوید: تا به کی باید رفت

آن یکی گفت: پشت دریا ها شهری ست

باز هم دیر رسیدیم خیلی دیر

انگار زندگی پشت دریا ها زیباتر است

 

او خندید خنده اش مثل آدم نیست

با گریه اش نیز همین را گقتند

 

چرا توقف کنم چرا؟

این اندیشه بودا بود

توقفی در کار نیست

پس چرا ما سالهاست مرده ایم

 

مثل اینه که شب نمناک است

نمناکی شب آتش شمعم کرد خاموش

حیف چه زیبا می سوختیم

پروانه بی بال به مانند پرنده

 

بعد از مرگم چه خواهد شد

می سوزم در این اندیشه پوچ

مگر زندگی زیباست که می سوزم

گفتند آری زیباییش را بینی اگر؟

گفتم همانند لذت آن که ذلت است؟

جواب ندادند چرا؟

پروازی که به خاطرم آمد پند آن پرنده بود

گفتند پرواز مکن ز رعد

گفتم پرواز ابری زیباتر است

جواب ندادند چرا؟

 

پس از من آدمها آیند

پیش از من آدمها آمدند

چه شدند چه می شوند

زندگی چیست؟

نمی فهمم همین

چرا به پوچی رسیدم چرا؟

((فکر می کنید کسانی که به پوچی می رسند احمقند یا دیوانه....

اشتباه شما همین جاست ..........

خر که کمتر شد بر وی بار  /   بی شک آسوده تر کند رفتار

این درست نقطه مقابل بیت بالاست . آنها در فلسفه وجودشان غرق شدند

هر کسی که به طور واقعی نه فقط ظاهر به این مرحله  برسد تازه می فهمد که .......

از کجا آمده ام , آمدنم بهر چه بود, به کجا می روم...........

یا اینکه :

تا کجا ی می برد این نقش به دیوار مرا؟

و یا :

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود.؟!؟!

چه سخت است که انسان به این مرحله برسد

مثل این است که بین چهار راه بایستید و حتی ندانید که از کجا به آنجا رسیدید!!!! ~ پوچی!!!!))


روياهاي شيرين
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٦  

روياهاي شيرين

روياهاي شيرين اينچنين بوجود آمده اند

دليلي براي مخالفت من وجود ندارد

دنيا را بگرد ميبيني كه هركس به دنبال چيزي است

بعضي از آنها ميخواهند از تو استفاده كنند

بعضي از آنها ميخواهند نتيجه استفاده كردن از تو را بفهمند 

و بعضي هم ميخواهند از تو سواستفاده كنند

من ميخواهم هم از تو استفاده كنم و هم سو استفاده

من ميخواهم چيزي كه درون تواست را بشناسم

سرهايتان را بالا نگه داريد.........حركت كنيد

سرهايتان را بالا نگه داريد.........حركت كنيد

من از تو استفاده خواهم كرد و من از تو سو استفاده خواهم كرد

من خواهم فهميد چه چيزي درون تو است .

 


هيس بابا.. من مرده ام
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦  

چشم هايم را بسته ام

كلت پدر بزرگ را كرده ام تو دهانم 

!كسي صدايش را نمي شود..بنگ

!من مرده ام

:پدر بزرگ از دور مي گويد

!تو خسته نشدي انقدر خودت را مي كشي.

 هيس بابا.. من مرده ام


مرگ نامه
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦  

مرگ نامه

آخرین تلاش برای رهایی انجام شده است

مردان اسب سوار مانند  آذرخش بسوی نوک قله های بلند سفر می کنند

تو سنگین ترین پوشش را درقشنگترین شب از تنت در آوردی

اکنون آرایش تو نمایان است

تو مثل پرنده ای هستی که در حال بال زدن یافته می شود

که توسط خدایان بسوی جهانشان بالا برده می شود

جنگجوی شب شعله ی حقیقت را روشن نگه می دارد

در وحدتشان با وجود تمامی کائنات ، تو قدرت (تظاهر ظاهری) آنها را می بینی

جهانی خاکی به سردی سنگ

پرتوان مانند سمفونی صداها

قلب تیره ی ما را پر می کند

با وجود آنکه عصاره ی زندگی تو لخته شده است

و مرگ تو را به خواب فرو می برد

با وجود آنکه خورشید سیاه توهم را سوزانده است

تو نمرده ای  !

پدر یک چشم تو را خواهد پذیرفت

بسوی اتاقهایی که امید به زندگی در آنها حس می شود

مردان اسب سوار مانند  آذرخش

مرگ برنده نخواهد شد

مرگ تو را شکست نخواهد داد




 
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦  

این وبلاگ به پتک جادوگران تغییر نام داد.

اگر ما را لینک کردید حتما نام ما را تغییر دهید.


 
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦  

فعلا سکوت


انتظار می کشم...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٦  

انتظار می کشم...

برای شکوهمند ترین لحظه

مرگ خورشید

زیستم

نه برای پیشرفت

برای پیشرفت به سوی هدفم

فرو رفتن به قعر تاریکی...

دهانم را ببند

دندانم را در دهان خرد کن

دنده هایم را یک به یک بشکن

و سینه ام را با نیزه آغشته به زهر نور بشکاف

مرا دار بزن

اگر برای همیشه مردم

شما درست می گویی

اما اگر بازگشتم...

ایمان بیاور

تنها همین...

 


 
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٦  
سالها پیش که کودک بودم سر هر کوچه کسی بود چینی هارا بند میزد با عشق ومن آن روز به خود میگفتم آخر این هم شد کار ولی امروز که دیگر خبری از او نیست نقش غم نشسته بر روی چینی غمی داردو ومن امروز در پی بند زنی میگردم در به در کوه به کوه در پی بند زنی میگردم


دوست بيچاره من
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ دی ،۱۳۸٦  

دوست بيچاره من

تو فقط آنجا ايستادی و فرياد می زنی

می ترسيدی و هيچکس به تو گوش نمی دهد 

آنها می گويند که يک قوطی خالی بهتر به صدا در می آيد

صدای تو بايد رفته باشد

فقط شنيدن آنچه تو می خواهی بشنوی

و فقط شنيدن آنچه که تو شنيده ای

تو تو در مصيبت خفه شده ای

تو نمی توانی دنيا را نجات دهی

بيچاره

تو اصرار داری که سنگينی دنيا

بايد بر روی دوش تو باشد

بيچاره

در زندگی چيزهايی بيشتر از آنچه تو می بينی وجود

دوست بيچاره من

تو هنوز آنجا ايستادی و فرياد می زنی

هيچ کس به کلماتی که تو می گفتی اهميت نداد

دوست من صدای تو قبلا رفته بود

شادی يک مرد جهنم ديگری است

حالا زمانی است که مرد بايد روحش را بفرستد

اما چيزی اشتباه است که همگی شما خواهد ديد

تو تو خودت تمامی آنرا به عهده خواهی گرفت

به خاطر داشته باش بيچارگی عاشق اين است که با کسی باشد

بيچاره

تو اصرار داری که سنگينی دنيا

بايد بر روی دوش تو باشد

بيچاره

در زندگی چيزهايی بيشتر از آنچه تو می بينی وجود دارد

دوست بيچاره من

تو فقط آنجا ايستادی و فرياد می زنی

دوست بيچاره من

 

 


 
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ دی ،۱۳۸٦  
 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنياد مکن تا نکنی بنيادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبری از خويشم

غم اغيار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

ياد هر قوم مکن تا نروی از يادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شيرين منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم


 
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦  
ما تماشاچیا نی هستیم که پشت درهای بسته مانده ایم دیر آمده ایم... خیلی دیر
پس به ناچارحدس می زنیم ،شرط می بندیم شک می کنیم و آنسوتر در صحنه بازی به گونه ای دیگر در جریان است.
(زنده یادحسین پناهی)

گم شده ام
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦  

 

 

در میان موجهای بی پروا که به دست سخاوتمند ساحل می کوبد.

در میان طلوع و غروب خورشید تابستان که از هیجان گرم کردن دریا چند ماهیست که سحر خیز شده.

در میان آسمان پر ستاره شب که در هفت آسمانش جایی برای تک ستاره ام وجود ندارد،یوق بردهان به دنبال خاطرات کشیده می شوم.

گم شده ام میان خاطرات دوران جوانیم.به دنبال سالها زندگی از ذست رفته ام می گردم.گذر سنگین زمان خالی از من را روی شانه هایم حس می کنم.

حکایت پری را دارم که با هر ایما و اشاره به سویی می رود و به گمان خامش پرواز پرواز می کند.غافل از اینکه این پرواز همان قوطه وری در بازدمهای زندگیست.

نمی دانم چرا به جای یافتن مسیر زندگی همه هوش و حواسم می رود سر خاطراتی که به اجبار می خواهم گرد فراموشی بر رویش بکشم.

دستم به کار نمی رود،من دلم تکه های گم شده آدم را می خواهد.دارم لابه لای خاطرات و غصه هایم گم می شوم.

 

کاش مرا پیدا کنی


 
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦  
 
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦  
ملت وارونه !ا

عقل شان در چشم هایشان
چشم هایشان در پس سرشان
گوش هایشان در کمرشان
زبان شان مانند ماری بیرون از دهان شان
احساسات شان در زیر شکم شان
دست هایشان فقط از برای گرفتن
پا هایشان فقط از برای پس رفت
لبخند شان از روی کینه توزی زیرا قلب هایشان برای کینه ورزی ست
سکوت شان پر چا نه گی ست
و حرف هایشان از روی بی خردیست
دوستی هایشان مانند بوی تعفن گند آبی ست
و عشق هایشان همه در حد یک بازی ست زیرا آن هم فقط از روی بی چاره گی ست!ا
چقدر بیزارم از این ملت وارونه
چقدر بیزارم از بوی تعفن شان
و چقدر بیزارم از تنفس در این هوای مسموم شان
می ترسم از این ملت مسموم زهرآگین
می ترسم خود نیز روزی مسموم این حال و هوای شان شوم
بیزارم از این ملت زهرآگین
بیزارم از این ملت وارونه ی ...!ا

تاریک
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٦  

تاریک

تنها

.

.

سوختم از حرف هایی که نفهمیدند چه گفتم

ساختم با حرف هایی که نتوانستم به زبان اورم

و گذشت سالها . گرده پیری بر جوانییم نشست

یه نگاه به گذشته . همه چی پر از خالی . راهی نبود از کوره راه امدم

.

.

پر ام از تضاد

پر ام از قضاوت دیگران . دیگرانی که مرا نشناختند

دیگرانی که گفتند دوستت داریم ..... چه قدر دروغ

به حرفشان توجه نکردم ... ولی دروغشان ازارم داد

.

.

گفتند روزی اهله خدایی . روزی پشت کرده به او

گفتند روزی دوست میداری . روزی لبریز از انزجار و تنفر

گفتند روزی می خندی . روزی در کنج تنهایی و غم

و گفتند...گفتند . ولی ندانستند که هیچ کدام من نیستم

.

.

گذشته اینده حال

ترتیبشون مهم نیست . تنها می دانم

نقطه ها هم روزی تمام می شوند

و شاید باز . هجوم خاطرات


 
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٦  

هر روز غم و اندوه باز می گردد

نیروی اندوه روز به زور قوی تر می شود

تنهای مرا زجر میدهد و به گریه وا میدارد

احساساتی هماننده اینکه دنیا مرا ترک کرده است

من خسته ام ,من چیزی به جز یک سایه که هماننده زندگیست نیستم

قلبه من دیگر مرده است و همچنان تورا در رویای خود دارم

تو نمی فهمی ؟ تو دلیل درده من هستی

من صدایت را میشنوم که مرا صدا میزنی

دیگر هیچ چیز برای دیدم وجود ندارد

جز نسیمه سرده شبانگاهی که می وزد

اوه ... خدایا من خیلی تنها هستم ....خیلی تنها

من از این تاریکی که مرا کور می کند حراس دارم

چیزی وجود ندارد که من دیگر بتوانم احساس کنم

این اشکها بدون وجود تو چیزی نیست

من چیزی بدون  تو نیستم

می توانی قلبم را مشاهده کنی مثل زندگیم شکسته شده است

چیزی برای نگه داشتن ندارم , هیچ چیز برای زندگی کردن ندارم

قدرت تحمل این درد برای من خیلی زیاد هست من تحمل نمیکنم

تکیه کردن به تو مانند تکیه کردن به هیچ چیست

اطمینان به تو مرا دور انداخت

من همه چیزم را به تو می دهم از صمیم قلب

من از این تاریکی که مرا کور می کند حراس دارم

چیزی وجود ندارد که من دیگر بتوانم احساس کنم

این اشکها بدون وجود تو هیچی نیستن

می توانی قلبم را مشاهده کنی مثل زندگیم شکسته شده است

چیزی برای نگه داشتن ندارم , هیچ چیز برای زندگی کردن ندارم